غم اقاقیای من |
|
عشـق یعنـی هـمون سـلام اول عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب عشق یعنی انفجار احساسات عشق یعنی کم کردن فاصله ها عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی عشق یعنی من وتو ما میشویم عشق یعنی حرفشو باور کنی عشـق یـعنی جادوش کنی نوشته شده توسط فرهاد تاریخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 10:22 |+|
نوشته شده توسط فرهاد تاریخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 11:18 |+|
نوشته شده توسط فرهاد تاریخ دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 10:57 |+|
شروع کرده ام ولی به انتها رسیده ام به انتهای واپسین ترانه ها رسیده ام بدون شانه هایتان که شوق بی بهانه بود به بی کسی، به گریه های بی صدا رسیده ام کلاغ قصه های ما رفت و به خانه اش رسید قصه تمام شد ولی من به کجا رسیده ام؟ رخت اگر چه بستم و من ز شما گریختم آخرِ کار باز هم من به شما رسیده ام "تمامِ نا تمامِ من" ! رفتی و نا تمام، من سبز خزان کردم و آه، به انتها رسیده ام. نوشته شده توسط فرهاد تاریخ شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 16:16 |+|
همیشه وقتی میخوام از ستاره های کویر بگم اونوقت یادم میاد که تک ستاره ی عشق شبام چه پرنور واسم می درخشه همیشه وقتی به تصویر ماه روی آب خیره میشم یادم میاد که ماه آسمون قلبم چه سخاوتمندانه شبامو نقره ای کرده همیشه وقتی میخوام خورشید رو نقاشی کنم قصر طلایی آرزوهامو که تو آبی آسمون چشمای بی دریغش ساختم به خاطر میارم همیشه وقتی میخوام عظمت کوهها رو به تصویر بکشم اونوقت یادم میاد که چه تکیه گاه امنی دارم تا موقع دلواپسی هام شونه ی گریه هام باشه همیشه وقتی میخوام از حرارت آتیش بگم یاد دستای گرم اونه که تو بی قراری هام بهم قوت قلب میده اما همیشه وقتی میخوام از نم نم بارون بگم آره عزیزم اونوقته که یادم میاد چه قدر دلم تنگه واسه حضورت چه بی قراره واسه گرمای دستات چه بی تابه واسه حرارت نگاهت حالا دیگه نمی دونم از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور می مونه اونوقته که هوای دلم ابری میشه و آسمون چشمام بارونی امامیدونی همه ی عمر انتظار دیدنت حتی واسه یه لحظه خیلی قشنگه نوشته شده توسط فرهاد تاریخ جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 14:35 |+|
هم رقص دود بود وقتي ميان حلقه بازو، گرفتمش من نيز شعله وار او نيز شعله وار در بوته هاي خشك نيازم ، نشسته است نوشته شده توسط فرهاد تاریخ جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 19:9 |+|
همیشه فکر می کردم خلاء خیلی جای دوریه.......... ولی نیست!!!!!!!! خلاء یعنی .... یه صندیی خالی کنار من.......... یه شاخه گل پژمرده................ یه آدم فراموش شده.............. انتظار از پشت پنجره............ جات خیلی خالیه!!!!!! نوشته شده توسط فرهاد تاریخ جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 20:6 |+|
نوشته شده توسط فرهاد تاریخ شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 10:43 |+|
نوشته شده توسط فرهاد تاریخ جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 12:21 |+|
نوشته شده توسط فرهاد تاریخ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 0:44 |+|
انتظار واژه غریبی است واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من خواهم ماند تنها در انتظار تو شاید که بخوانند بر تو عشق مرا............ نوشته شده توسط فرهاد تاریخ چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 20:41 |+|
نوشته شده توسط فرهاد تاریخ جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 19:18 |+|
باز امشب جلوه بخش بزم مستانم چو شمع در میان سوز و سازخویش خندانم چو شمع رقص مرگ است اینکه می پیچیم بخود از تاب درد کس چه می داند که می سوزد تن و جانم چو شمع با که گویم درد بی درمان خود را زانکه من در میان جمع تنها و پریشانم چو شمع اشک گرم و آه سرد و روی زرد و سوز دل حاصل عشقند و من این نکته می دانم چو شمع باخیالش با نگاهش با فراقش با غمش گاه گریان گاه سوزان گاه لرزانم چو شمع بس که با شب زنده داری های خود خو کرده ام از نسیم صبحگاهی هم گریزانم چو شمع گفتمت ازسوز و ساز عشق ننشینم ز پای تا و جودی با شدم بر عهد و پیمانم چو شمع نوشته شده توسط فرهاد تاریخ چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 20:39 |+|
اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم نوشته شده توسط فرهاد تاریخ یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 13:8 |+|
آن هنگام که آرزو دارم قدم بر قدمهای پیشین، به ابتدا برسم. افسوس ! که مدتهاست، جزر و مد همه را به فنا سپرده است… چشمانم را می بندم تا کوله بار خستگی را، از پلکهای شوره بسته ام برزمین بگذارم. نوشته شده توسط فرهاد تاریخ پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 9:0 |+|
|
| تبليغات | X | |